سرویس اشتراکی؛ سودآور یا پرهزینه؟

سرویس اشتراکی؛ سودآور یا پرهزینه؟

2 مهر 1404

مدل‌های اشتراکی در سال‌های اخیر به یکی از جذاب‌ترین مدل‌های درآمدی برای کسب‌وکارها تبدیل شده‌اند. از نرم‌افزار و پلتفرم‌های فیلم و موسیقی گرفته تا باشگاه، خدمات زیبایی، غذا و حتی خودرو، کسب‌وکارهای زیادی تلاش می‌کنند به‌جای فروش مقطعی، مشتری را وارد یک رابطه بلندمدت کنند و از او درآمد تکرارشونده داشته باشند. روی کاغذ، این مدل بسیار جذاب به نظر می‌رسد؛ مشتری به‌طور مستمر پرداخت می‌کند و شرکت هم می‌تواند درآمد آینده خود را بهتر پیش‌بینی کند. اما پشت این جذابیت یک سؤال مهم وجود دارد: آیا هر سرویس اشتراکی که مشتری‌ها از آن استقبال می‌کنند، الزاماً یک کسب‌وکار سودآور هم هست؟

یکی از Case Studyهای Harvard Business Review با عنوان Is Our Subscription Program Really Working? دقیقاً همین سؤال را مطرح می‌کند. داستان درباره یک خودروساز لوکس فرضی به نام Hohenbruck است که تصمیم گرفته در کنار فروش و لیزینگ خودرو، یک سرویس اشتراکی به نام Access راه‌اندازی کند. ایده این بود که مشتری به‌جای خرید خودرو، مبلغ مشخصی را ماهانه پرداخت کند و در مقابل، خودرو به همراه بیمه، سرویس، تعمیرات و برخی خدمات دیگر در اختیارش قرار بگیرد. جذابیت اصلی سرویس هم این بود که در بعضی از پلن‌ها مشتری می‌توانست بین مدل‌های مختلف خودرو جابه‌جا شود؛ مثلاً برای یک سفر خانوادگی از SUV استفاده کند و مدتی بعد سراغ یک خودروی اسپرت برود.

در شروع، تقریباً همه نشانه‌ها مثبت بودند. مشتریان جدیدی وارد برند می‌شدند، بعضی از افرادی که قبلاً هیچ‌وقت سراغ Hohenbruck نرفته بودند حالا این برند را امتحان می‌کردند و امکان استفاده از چند مدل خودرو هم باعث شده بود بعضی مشتریان راحت‌تر برای خرید آینده تصمیم بگیرند. از بیرون، Access شبیه یک نوآوری موفق به نظر می‌رسید؛ محصولی که هم مشتری جدید جذب کرده بود، هم تجربه متفاوتی ایجاد می‌کرد و هم می‌توانست برند را برای نسل جدید جذاب‌تر کند.

اما زمانی که شرکت شروع کرد اقتصاد واقعی این سرویس را دقیق‌تر بررسی کند، تصویر کمی تغییر کرد. درآمد ماهانه مشتری فقط یک طرف ماجرا بود و در طرف دیگر، مجموعه‌ای از هزینه‌ها قرار داشت که در نگاه اول به چشم نمی‌آمدند. استهلاک خودرو، بیمه، تعمیرات، نظافت، تحویل و جابه‌جایی خودرو، نیروی انسانی، مدیریت ناوگان و حتی زمانی که یک خودرو بدون استفاده باقی می‌ماند، همگی بخشی از هزینه واقعی سرویس بودند.

مشکل زمانی جدی‌تر شد که شرکت متوجه شد یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های Access برای مشتری، یعنی امکان تعویض مداوم خودرو، اتفاقاً یکی از پرهزینه‌ترین بخش‌های مدل است. هر بار که مشتری خودروی خود را تغییر می‌دهد، خودروی قبلی باید تحویل گرفته شود، بررسی و تمیز شود، جابه‌جا شود و خودروی جدیدی هم آماده و تحویل داده شود. به عبارت دیگر، همان چیزی که تجربه مشتری را بهتر می‌کرد، فشار بیشتری روی عملیات و حاشیه سود شرکت وارد می‌کرد.

اینجاست که مقاله به یکی از مهم‌ترین نکات مدیریتی خود می‌رسد: رضایت مشتری، رشد تعداد کاربران و حتی افزایش درآمد به‌تنهایی نشان نمی‌دهند که یک مدل کسب‌وکار واقعاً سودآور است. ممکن است مشتریان یک سرویس را دوست داشته باشند و تعدادشان هم مرتب بیشتر شود، اما اگر هزینه خدمت‌رسانی به هر مشتری بیش از ارزشی باشد که برای شرکت ایجاد می‌کند، رشد نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه می‌تواند آن را بزرگ‌تر کند.

برای همین، در تحلیل مدل‌های اشتراکی مفهومی به نام Unit Economics یا اقتصاد واحد اهمیت زیادی پیدا می‌کند. سؤال اصلی این نیست که سرویس در مجموع چقدر فروش دارد، بلکه باید دید هر مشتری بعد از در نظر گرفتن تمام هزینه‌های جذب، نگهداری و خدمت‌رسانی، واقعاً چقدر برای کسب‌وکار سود ایجاد می‌کند. ممکن است درآمد شرکت با افزایش مشترک‌ها بالا برود، اما اگر هزینه‌ها سریع‌تر از درآمد رشد کنند، هر مشتری جدید در عمل می‌تواند بار مالی بیشتری ایجاد کند.

ماجرای Hohenbruck فقط به محاسبه هزینه‌ها محدود نمی‌شود. بعد از مدتی، شرکت با یک سؤال بنیادی‌تر روبه‌رو می‌شود: Access قرار است دقیقاً چه نقشی در کسب‌وکار داشته باشد؟ آیا این سرویس در اصل یک ابزار بازاریابی است که مشتریان جدید را وارد برند می‌کند و بعداً بخشی از آن‌ها را به خریدار خودرو تبدیل می‌کند، یا قرار است خودش یک کسب‌وکار مستقل باشد که باید به‌تنهایی سود بسازد؟

پاسخ به این سؤال روی تمام تصمیم‌های بعدی اثر می‌گذارد. اگر Access صرفاً یک ابزار بازاریابی باشد، شرکت ممکن است حاضر باشد بخشی از هزینه‌های آن را تحمل کند، همان‌طور که برای تبلیغات و جذب مشتری هزینه می‌کند. اما اگر قرار باشد این سرویس به‌عنوان یک کسب‌وکار مستقل توسعه پیدا کند، دیگر نمی‌توان هزینه‌های بالا را با اثر برندینگ توجیه کرد. در آن حالت، قیمت‌گذاری، عملیات، حاشیه سود و مدل توسعه باید به‌تنهایی توجیه اقتصادی داشته باشند.

در کنار این مسئله، خطر دیگری هم وجود دارد که در استراتژی با عنوان Cannibalization شناخته می‌شود. اگر سرویس اشتراکی بیش از حد جذاب شود، ممکن است بعضی مشتریانی که قبلاً خودرو می‌خریدند یا لیزینگ می‌کردند، به سمت اشتراک بروند. در این صورت بخشی از درآمدی که به‌عنوان درآمد جدید دیده می‌شود، در واقع از کاهش فروش کسب‌وکار اصلی آمده است. این اتفاق همیشه الزاماً منفی نیست، اما شرکت باید بداند رشد سرویس جدید واقعاً بازار تازه‌ای ایجاد کرده یا فقط مشتری را از یک محصول به محصول دیگر منتقل کرده است.

متخصصان HBR هم درباره آینده Access نگاه یکسانی ندارند. یک دیدگاه این است که این سرویس می‌تواند به یک کسب‌وکار واقعی و بزرگ تبدیل شود، اما تنها در صورتی که شرکت شناخت دقیقی از مشتریان خود داشته باشد؛ یعنی بداند چه کسانی جذب سرویس می‌شوند، هزینه جذب هر مشتری چقدر است، مشتری چه مدت باقی می‌ماند و در طول این مدت چه مقدار ارزش برای شرکت ایجاد می‌کند. از این زاویه، مشکل اصلی Access خود ایده نیست، بلکه این است که شرکت هنوز داده کافی برای قضاوت درباره عملکرد واقعی آن ندارد.

دیدگاه دوم محتاطانه‌تر است و تأکید می‌کند Hohenbruck قبل از گسترش گسترده سرویس، باید خود مدل را دوباره طراحی کند. چون بزرگ‌تر شدن سرویس لزوماً به معنی کارآمدتر شدن آن نیست و ممکن است پیچیدگی بیمه، تعمیرات، تصادف، لجستیک، مدیریت ناوگان و ارزش خودروهای دست‌دوم را هم افزایش دهد. در چنین شرایطی، یکی از راه‌حل‌ها این است که شرکت همه عملیات را خودش انجام ندهد و بخش‌هایی مثل لجستیک یا مدیریت ناوگان را به یک شریک متخصص واگذار کند. در این مدل، Hohenbruck می‌تواند روی برند، مشتری و تجربه سرویس تمرکز کند و اجرای بخش‌های سنگین عملیاتی را به شرکتی بسپارد که تخصص اصلی‌اش همین حوزه است.

در نهایت، چیزی که این Case Study را برای کسب‌وکارهای دیگر هم مهم می‌کند، این است که مسئله آن فقط درباره خودرو نیست. همین سؤال می‌تواند برای یک باشگاه، اپلیکیشن، رستوران، فروشگاه، پلتفرم آموزشی یا هر کسب‌وکاری که به فکر راه‌اندازی مدل اشتراکی است مطرح شود. وقتی یک سرویس جدید با استقبال روبه‌رو می‌شود، اولین واکنش معمولاً این است که سریع‌تر آن را گسترش دهیم. اما رشد قبل از شناخت دقیق اقتصاد مدل می‌تواند خطرناک باشد.

قبل از توسعه یک سرویس اشتراکی، کسب‌وکار باید بداند هر مشتری واقعاً چقدر سود ایجاد می‌کند، کدام بخش‌های تجربه مشتری بیشترین هزینه را دارند، سرویس جدید چه نقشی در کل کسب‌وکار دارد و آیا درآمدی که ایجاد می‌کند واقعاً درآمد جدید است یا جای بخشی از فروش قبلی را گرفته است. مهم‌تر از همه، باید مشخص شود که با افزایش مقیاس، مدل اقتصادی بهتر می‌شود یا هزینه و پیچیدگی سریع‌تر از درآمد رشد می‌کنند.

درس اصلی مقاله را می‌توان در یک سؤال خلاصه کرد: قبل از اینکه یک سرویس را بزرگ کنیم، آیا مطمئنیم چیزی که مشتری دوست دارد، چیزی است که برای کسب‌وکار هم پول می‌سازد؟

مدل‌های اشتراکی می‌توانند درآمد تکرارشونده، ارتباط بلندمدت با مشتری و شناخت بهتر رفتار مصرف‌کننده ایجاد کنند، اما صرفاً «اشتراکی بودن» یک محصول آن را به یک مدل کسب‌وکار موفق تبدیل نمی‌کند. در نهایت، موفقیت زمانی اتفاق می‌افتد که رضایت مشتری و منطق اقتصادی در یک نقطه به هم برسند؛ یعنی مشتری احساس کند ارزش خوبی دریافت می‌کند و کسب‌وکار هم بعد از پرداخت تمام هزینه‌های پنهان و آشکار، از ادامه این رابطه سود ببرد.

 

نظرات

اطلاعات مرتبط

سرویس اشتراکی؛ سودآور یا پرهزینه؟